سرنوشت

گاهی که دلم به اندازه ی تمام غروب ها می گیرد...
چشمهایم را فراموش می کنم.
اما دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو نمی رساند... من از تراکم سیاه ابر هامی ترسم و
هیچ کس مهربان تر از گنجشک های کوچک کوچه های کودکی ام نیست...
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچک مرا نمی شناسد و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند.
با این همه نازنین این تمام واقعه نیست.
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد و هر اقیانوس به ساحلی می رسد و شبی نیست که
طلوع سپیده ای در پایانش نباشد...
از چهار فصل دست کم یکی که بهار است.
من هنوز تو را دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط محمد
|
