تبليغاتX
خیال خاطره - سرنوشت

خیال خاطره

روزهای خوش بی پایان گذشته ام را دوباره بساز خاطره ی من ای ....

سرنوشت

گاهی که دلم به اندازه ی تمام غروب ها می گیرد...

چشمهایم را فراموش می کنم.

اما دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو نمی رساند... من از تراکم سیاه ابر هامی ترسم و

هیچ کس مهربان تر از گنجشک های کوچک کوچه های کودکی ام نیست...

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچک مرا نمی شناسد و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند.

با این همه نازنین این تمام واقعه نیست.

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد و هر اقیانوس به ساحلی می رسد و شبی نیست که

طلوع سپیده ای در پایانش نباشد...

از چهار فصل دست کم یکی که بهار است.

من هنوز تو را دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط محمد  |