کسی که سحرگاهان گلهای باغچه با نوازش های او باز می شد
کسی که شامگاهان با طنین خنده هایش ستاره ها چشمک می زدند
مهتاب تازه می شد و خورشید بهانه ای برای طلوع دوباره پیدا می کرد
چیزی از من نماند...
و تمام لبخند هایم با آخرین باد حزن انگیزی که در میان خاطره هایمان
وزید کوچ کردند.
کاش می دانستی...
تو دلیل بودنم بودی...بهانه زیستنم و بعد از کوچ دستانت چه می خواستی
از من بماند؟
از کسی که تمام زندگیش شده خاطرات...
روزش یاد تو و شبش غصه ی نبودنت
می دانی...تازگی نوروزم تو بودی...و زیبایی بهارم تو...
با تو باران در روز نخستین بهار تازه ام کرد
جوانه زدم و از نو شکفتم.
کاش از دستم بر می آمد که شتابان به سوی تو آیم و همه چیز را برایت بگویم...
کاش دیوار فاصله ای که میانمان کشیده شده فرو می ریخت و تو برایم می گفتی تمام نا گفته ها را...
نا گفته هایی که احساس می کنم هرگز نخواهم شنید.
دوستت دارم.
منو ببخش
