تبليغاتX
خیال خاطره

خیال خاطره

روزهای خوش بی پایان گذشته ام را دوباره بساز خاطره ی من ای ....

با کوچ دستانت دیگر چیزی از من نماند

کسی که سحرگاهان گلهای باغچه با نوازش های او باز می شد

کسی که شامگاهان با طنین خنده هایش ستاره ها چشمک می زدند

مهتاب تازه می شد و خورشید بهانه ای برای طلوع دوباره پیدا می کرد

چیزی از من نماند...

و تمام لبخند هایم با آخرین باد حزن انگیزی که در میان خاطره هایمان

وزید کوچ کردند.

کاش می دانستی...

تو دلیل بودنم بودی...بهانه زیستنم و بعد از کوچ دستانت چه می خواستی

از من بماند؟

از کسی که تمام زندگیش شده خاطرات...

روزش یاد تو و شبش غصه ی نبودنت

می دانی...تازگی نوروزم تو بودی...و زیبایی بهارم تو...

با تو باران در روز نخستین بهار تازه ام کرد

جوانه زدم و از نو شکفتم.

کاش از دستم بر می آمد که شتابان به سوی تو آیم و همه چیز را برایت بگویم...

کاش دیوار فاصله ای که میانمان کشیده شده فرو می ریخت و تو برایم می گفتی تمام نا گفته ها را...

نا گفته هایی که احساس می کنم هرگز نخواهم شنید.

دوستت دارم.

منو ببخش

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 3:5 قبل از ظهر  توسط محمد  |