شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به
ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن
پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعنی همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی
به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:
به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج هم يعنی همين!!
+ نوشته شده در شنبه 10 دی1384ساعت 3:40 قبل از ظهر  توسط محمد
|
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی
کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به
گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است، به او که برای من مینویسد،
مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و
...
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم ،
به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من
درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را
به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را
میشناسم، به او که عمق نگاهش را میفهمم،به او که ...
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه
برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است.
+ نوشته شده در جمعه 9 دی1384ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط محمد
|

روزگاریست بی گل و عطر
روزگاریست پر از برگ
زندگی اندوهگین با غم درد فراق
آه پاییز چه زیباست
فصل زردی بی عشق
باز زمستان در راه
باز فصل گل یخ
فصل خواب آن تگرگ
باز هم این دل من غمگین است
در پی ناز ترنم
در پی اشک بهار
در سر کوی و گذار
دلم اینجا نگران
ز غمی بنشسته
درد اندوه و فراق
باز بهار نزدیک است
باز بهار نزدیک است.
محمد

+ نوشته شده در سه شنبه 6 دی1384ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط محمد
|
تو خراب من آلوده نشو غم این پیکر فرسوده نخور
قصه ام بشنو و از یاد ببر بهر من غصه ی بیهوده نخور
تو سپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهی من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی من غروبی نا امیدم
تو سپید و دل سیاهی من سیاه دل سپیدم
نه قراری نه دیاری که بر آن رو بگذارم
به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم
چه امیدی به سپیدی که به رنگ شب تارم
تو سپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم
گنه تو بی گناهی بی گنه غرقه گناهم
تو سپید دل سیاهی من سیاه دل سپیدم
شوق بودن بوده تنها اشتباهم
اشتباهم
+ نوشته شده در سه شنبه 6 دی1384ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط محمد
|

کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد:سهراب؟
آشنا بود مثل هوا با تن برگ.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد:سهراب!
کفشهایم کو؟
سهراب سپهری
+ نوشته شده در سه شنبه 6 دی1384ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط محمد
|
+ نوشته شده در دوشنبه 5 دی1384ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط محمد
|
اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟ رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست مردم شهر قصه ی ما رو بدونن؟ اسم منو عشق تو رو توی کتابا بخونن؟
اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم؟ پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم؟
اجازه میدی تا ابد سر بذارم رو شونه هات؟ روزی هزارو صد دفه بگم که می میرم برات؟
اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی؟ ستارتم اینو میگه که تو تو اقبال منی؟
اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم؟ تو رویاهای صورتیم خودم رو با تو ببینم؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوستت دارم؟ بگم می خوام بخاطرت سر به بیابون بذارم؟
اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه شم؟ اجازه میدی که بگم همین روزا میای پیشم؟
اجازه هست پناه من گرمی آغوشت بشه؟ هر اسمی جز اسم خودم دیگه فراموشت بشه؟
اجازه هست؟بگو که هست من همشو دارم میگم با تو به آسمون می رم با تو یه آدم دیگم
اجازه ی تو دست تو اجازه ی من دست تو خنده ی من خنده ی تو شکست من شکست تو؟
مریم حیدر زاده
+ نوشته شده در دوشنبه 5 دی1384ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط محمد
|
+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1384ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط محمد
|

باز باران با اشکهایی از غم آسمان
باز آسمانی پر از درد و ناله
باز دنیایی پر از غریبه
وهیچ نیست اینجا جز تنهایی و بی کسی
اشکهایم را به باران می سپارم
دلم را به آسمان و اندوهم را به باد
شاید سایه ای از دور آن را بیابد
شاید آشنایی از سیاهی تنهایی آشکار شود
و دل ساده و منتظر مرا با خود ببرد
شاید یاری همدمی یا همراهی با من همقدم شود
انتظاریست بی پایان که تا به حال آن را به دوش کشیده ام
پس بیا تا کوه اندوه را از دل و بار انتظار را از شانه هایم برهانی
منتظرم و باز هم منتظر برای لحظه ی آمدنت

محمد

+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1384ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط محمد
|
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
نظر شما در این رابطه چیست بی صبرانه منتظر نظرات شما هستیم یا حق

+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1384ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط محمد
|