تبليغاتX
خیال خاطره

خیال خاطره

روزهای خوش بی پایان گذشته ام را دوباره بساز خاطره ی من ای ....

کاش

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند

تنگناهای سینه مان دشت محبت می شدند

سادگی مهر و وفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یک دم رعایت می شدند

اشک های همدلی از روی فکر است و فریب

کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند

گاهی از غم می شود حیران دلم ای کاشکی

بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

سفر

ناخودآگاه دلم گرفت از وقتی که کوله بار سفر را برداشتی و رفتی

وقتی که سوار بر اهورای باد شدی

و من در این کوچه با غباری از غم با دلی خسته به تو می نگریستم

و تو با نگاهی سرد از آن گذشتی

واینک باز منتظر آمدنت هستم

و اشک چشمانم را بدرقه ی راهت می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

 اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت          این منم چون گل یاس نشستم سر راهت

تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم         اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم

اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده        تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده

اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم               میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم

تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند        تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

سیزده خط برای زندگی

۱-دوستت دارم نه به خاطر تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

۲-هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

۳-اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو را با تمام وجودش دوست

     ندارد.

۴-دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند.

۵-بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

۶-هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

۷-تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

۸-هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

۹-شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این

    ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگذار باشی.

۱۰-به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

۱۱-همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش

      که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

۱۲-خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آن که شخص دیگری را

      بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳-زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1384ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

پرنده مردنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1384ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

چی می شد اگه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دلم برات تنگ شده

       

به خدا دلم برات خیلی تنگ شده

امروز دلم خیلی واسه هر دومون سوخت که چرا اینقدر از هم دوریم

دلم میخواد گریه کنم

چرا همه باید کنار هم باشن اما ما من و تو....

چرا این انتظار تموم نمیشه؟

چرا باید اینقدر ازت دور باشم؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دریچه ها

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه ی بهشت اما...آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 2:52 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

آرزوی وصال

در آرزوی بازگشت و سر زدن آفتاب وصال تو شب هجران را تحمل می کنم.
بيهوده نيست که من بی تو،قادر به نفس کشيدن نيستم،
بی تو سرگردانم.

من بی تو سياهی سردم و سرابی ساکت.
در خلوت تنهايی هايمان برای تو گريسته ام
.

در همه دلهای عاشق به خاطر تو تپيده ام، در تمام لحظه هايی که نيستی چه اشکها که ريخته ام.
در تمام جستجوهای بی انتها به دنبال تو گشته و تو را از

ميان دشتهای پر از گلهای شقايق يافته ام.
سوسوی عشق تو اکنون به شعله ای تبديل شده و پا تا به

سرم را در بر گرفته است.

و آن زمانی که تو را يافتم تو همه چيز من شدی و من همه
چيز تو عشق را پی ات روان کرده ام تا با تو همراه شود و من
مجنون وار و شيفته به دنبال جرعه ای از آن به دنبالت
خواهم آمد.

زيبايی ها از تو نشانه می گيرند، آنها نيز می دانند که تو
سر چشمه تمام زيبايی هايی.
پاکی را برای من تو معنا کرده ای، صداقت را از سينه تو

شناختم و گلها شميم خود را از انفاس بهاريت به ارث
برده اند،ستارگان رسم شب زدايی را در مکتب عشق از تو
آ موخته اند.

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

چه قدر...

شب که می رسد به خودم وعده می دهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت.

صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگويم رسيدن شب را بهانه ميکنم.

و باز شب می رسد و صبحی ديگر...

و من هيچ وقت نمی توانم حقيقت را به تو بگويم.

 بگذار ميان شب و روز باقی بماند که چه قدر...

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

غصه

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

احساس

هر کس گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت

هر کس دوتاست و خدا یکی بود
.
و یکی چگونه می توانست باشد؟

هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت
.
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی که آن را ببیند
.
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند
.
و زیبائی ها تشنه دلی که عشق بورزد به او....

دکترعلی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دلتنگی

همیشه و از وقتی که به یاد دارم بهم گفتن هر یک ساعت میشه شصت دقیقه.

بهم گفتن هر یک دقیقه میشه شصت ثانیه.

اما هیچ کس بهم نگفت که یک ثانیه بی تو موندن میشه یک عمر. 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

مسافر بنویس

بنویس اینجا دیرگاهیست بغض ترانه ها با صدای قدم برداشتن تنهایی شکسته می شود.

بنویس پشت پنجره های غبار آلود پاییز هر روز تکرار می شود.

بنویس سهم من شمردن ثانیه ها برای به تماشا نشستن جشن پر شکوه ستاره هاست. 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین

و در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی است

آن که بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاهان سحر با کنده و ساتوری خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان

کباب قناری در آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست صور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

همسفر

ای رهگذر!

مسافری آرزومندم با کوله باری از حسرت که شبی بس تاریک و هولناک پیش رو دارم.

بیا همسفر شویم تا با شور عشق از خطر جاده بگذریم.

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

مرا بخوان

به یاد رفتنت چقدر اشک ریختم به یاد آن همه خاطره قبل از آن سکوت تلخ.

معنای آبی عشق!

به هر سو می نگرم نگاهی مهربان نمی بینم شبی به کلبه ی دلتنگی هایم سری بزن

تنها دلخوشی ام خاطرات با تو بودن است...

پس وعده ی دیدار ما در کوچه پس کوچه های خیال با سبدی از گلهای انتظار...

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

می روم...


برای روزهایی که

دلخوش ماندن بودم

می روم

تا تو را

با طعم دلتنگی هم

چشیده باشم

در گستره ای از فراموشی

به ذهن بادهای ولگرد

سپرده ام تو را

و خودم را

به بادبانی که هنوز

آبستن توست

به شوری که دریا گرفته از دامن تو

دوره کرده ام

غربت دستانی که امشب

میهمان توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

عذاب جاده

از عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده

آهی از سر رسیدن نکشیده و کشیده

غم سرگردونیامو با تو صادقانه گفتم

اسمی که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم

 

من سرگردونه ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم

تو تموم طول جاده که افق برابرم بود

شوق تو راه توشه ی من اسم تو همسفرم بود

 

من دل شیشه ای هر جا پر شکستن که شکستم

زیر کوه بار غصه هر نشستن که نشستم

عشق تو از خاطرم برد که نهیفم و پیاده

تو رو فریاد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده

 

من سرگردونه ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم

نیزه ی نم باد شرجی وسط دشت تابستون

تازیانه های رگبار توی چله ی زمستون

 

نتونستن نتونستن کینه ی منو بگیرن

از من خسته ی خسته شوق رفتن و بگیرن

حالا که رسیدم اینجا پر قصه برا گفتن

پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن

 

تو رو با خودم غریبه از غمم جدا می بینم

خودمو پر از ترانه تو رو بی صدا می بینم

اون همیشه با محبت برای من دیگه نیستی

نگو صادقی به عشقت آخه چشمات میگه نیستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط محمد  |