تبليغاتX
خیال خاطره

خیال خاطره

روزهای خوش بی پایان گذشته ام را دوباره بساز خاطره ی من ای ....

خاطره

نمی دانم چه بگویم یا از که بگویم اما جز دلی هیچ کسی نشناسم در خود

حسیست غریب باز هم شب امد و در این غربت تنهایی تلخ

تنها نور چراغی کم سو اندر این خانه دل می تابد

خانه ای پوشالی که در ان روز ازل پایه هایش مهر بود گنبدش دلگرمی

چه بگویم که نهان خانه این دل که بساختیم با خون جگر

با نگاهی سرد زدلی پر درد بر ریخت و بشد ویرانه

ویرانه ای از بی مهری خاکستری از درد و فراق

چه بگویم که هم او رفت و همین کلبه نا چیز محبت

تنها چیزی که در این خانه اندوه بماند

سبدی پر بود ار عطر خیال و جرعه ای از محبت

و امیدی که در ان هیچ دمی بر گیریم

یاد و این خاطره هاست که دراین خلوت دل

مهر و عطرش به دل وسوز این خانه از او برگیریم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

نفس

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفسها ابر دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آچین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.

مهدی اخوان ثالث(م.امید)

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دلسرد

دلسرد 

قصه ام ديگر زنگار گرفت:

با نفس هاي شبم پيوندي است.

پرتويي لغزد اگر بر لب او،

گويدم دل: هوس لبخندي است. 

خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغي كه فروزد دل ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشي كو كه بسوزد دل ما؟ 

خشت مي افتد از اين ديوار.

رنج بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوي كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد. 

باد نمناك زمان مي گذرد،

رنگ مي ريزد از پيكر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سر نگون خواهد شد بر سر ما. 

گاه مي لرزد با روي سكوت:

غول ها سر به زمين مي سايند.

پاي در پيش مبادا بنهيد،

چشم ها در ره شب مي پايند!

           سهراب سپهری         

       

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

خلوت دل

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

گلایه

برای گفتن من شعر هم به گل مانده

نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده

صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا

به پیش درد عظیم دلم خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

رو به روی تو کیم من یه اسیر سر سپرده

چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده

من برای تو چی هستم روح تنهای تحمل

بین ما پل عذابه من خسته پایه ی پل

ای که نزدیکی مثل من به من اما خیلی دوری

خوب نگاه کن تا ببینی چهره ی درد و صبوری

کاشکی می شد تو بدونی من برای تو چی هستم

از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستم

ببین که خستم غرور سنگم اما شکستم

کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکستم

تو بخونی تو بدونی از خودم بیش از تو خستم

ببین که خستم تنها غروره عصای دستم

از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم

نه صبورم و نه عاشق من تبسم عذابم

تو سراپا بی خیالی من همه تحمل درد

تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد

زیر بار با تو بودن یه ستون نیمه جونم

این که اسمش زندگی نیست جون به لبهام می رسونم

هیچی جز شعر شکستم قصه ی فردای من نیست

این ترانه ی زوال این صدا صدای من نیست

داریوش

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

ای خسته خاطر دوست

من اینجا بس دلم تنگ است

وهر سازی که می بینم بداهنگ است

بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم اسمان هر کجا ایا همین رنگ است؟!

بیا ای خسته خاطر دوست!

ای مانند من دلکنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی فرجام بگذاریم

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دوستت دارم

همه چیز ، یا بهتر بگویم زندگیم

با تو شروع و با دیدنت معنی و مفهوم یافت.

از آن هنگام بود که وجود خون را در رگهایم احساس کردم

خونی که همواره گرمایش برایم نا آشنا بود

خونی که جریان شدیدش ، قلبم را در هم شکست

و در اندوه آخرین تپش هایش تو را صدا می زد و جان می داد

و حالا قلبی شکسته و تکه تکه دارم

که هر لحظه ممکن است بایستد

این هم سهم توست ...

این هم سهم توست ...

که آن را با تمام وجودم

و با لطافتی که در این عشق است

به تو تقدیم می کنم

به تو که راه را از بیراهه به من نشان دادی

به تو که عشق و دوست داشتن را برایم معنی کردی .

به تو عشق می ورزم :

چون معنی و مفهوم عشق را به من فهماندی

و دوستت دارم :

چون می دانی که دوست داشتنم کم وکاستی ندارد .

سهم کمی نیست باور کن ...

من دیگر آن تکه آهنی نیستم

که در دنیای بی جان منتظر تولدی دوباره باشم

دوستت دارم.

مرا

و

تو را

ما › را

ابدیت خواهد داشت .

کس ندانست که در آن تب بی تابیمان

رخصت از دست برفت و شب ما را سحر است.

آه ای بت شکنم

با تو تا شکستن آخرین بتی که می پرستید مش

خواهم ماند .

قبل از آن من هم میگویم

«به خدا تا لحظه ی مرگ .»

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

فروغ:مرگ من روزی فرا خواهد رسید

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

نگاه کن

نگاه کن که غم درون ديده‌ام
چگونه قطره قطره آب می‌شود

چگونه سايه‌ی سياه سرکشم

اسير دست آفتاب می‌شود

نگاه کن
تمام هستيم خراب می‌شود

شراره‌ای مرا به کام می‌کشد

مرا به اوج می‌برد

مرا به دام می‌کشد

نگاه کن
تمام آسمان من

پر از شهاب می‌شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده‌ای مرا کنون به زورقی

ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر اميد دل‌نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می‌کشانی‌ام

فراتر از ستاره می‌نشانی‌ام


نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره‌چين برکه‌های شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه‌های آسمان

کنون به گوش من دوباره می‌رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيده‌ام

به کهکشان، به بی‌کران، به جاودان

کنون که آمديم تا به اوج‌ها

مرا بشوی با شراب موج‌ها

مرا بپيچ در حرير بوسه‌ات
مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از اين ستاره‌ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می‌شود

صراحی ديدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می‌شود


نگاه کن

تو می‌دمی و آفتاب می‌شود.

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

اینم تقدیم به اونی که خودش می دونه

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سرنهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

 

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

 

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گيسويم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

 

عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست

چلچراغی در سکوت و تيرگيست

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد

 

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یکدم بیالاید به غم

آه ،می خواهم که برخیزم زجای

همچو ابری اشک ریزم های های

 

ای نفس هایت نسیم نیمخواب

شسته از من لحظه های اضطراب

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چوت تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

اینم یه قطعه از مریم حیدر زاده

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم

 واسه تو یه عمراسیر تو کنج این خونه بودیم

ما که رفتیم توبمون باهرکسی که دوسش داری

با اونی که پنهونی سر روی شونش میذاری

 ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول وقرار

 خوب رها کردی دستامو توی اول بهار

ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید

میدونم چند روز دیگه میشنوم جدا شدید

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

بی تو

من و بغض یه غروب غم زده
تو و جاده و یه عمری فاصله
من دلم گرفته تو این لحظه ها
که نه تو هستی نه بارون میباره
چقدر به خاطرت گریه کنم
غروبا بدون تو تنها باشم
چقدر تو جاده ی فاصله ها
دنبالت بیام و پیدات نکنم
یادته روزایی که با هم بودیم
زیر بارون عشق و فریاد می زدیم
لحظه هامون پر بود از خاطره ها
حالا حتی خبر از هم نداریم
من دیگه طاقت دوری ندارم
آخه تا کی بدون تو بمونم
تو که بی وفا نبودی پس چرا
دنبالم نیومدی نمی دونم
شایدم رفتی و با یه کی دیگه
اونی که برات همش از عشق می گه
بی خیال من شدی اما بدون
یه روزی اونم قلبت و پس میده

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دو خط موازی

قرار است امشب دو ماهی بمیرند

که دیگر سراغی ز دریا نگیرند 

قرار است چشمان ما بسته گردند

اگر چه پر از آرزوهای پیرند

و بوی جهنم که آید از این شهر

و مردان اینجا چه نا سر به زیرند 

تمام فصولی که می آید امسال

بدون شک از ابتدا سر دسیرند

بعید است امسال دستان سردم

بدون بهار شما جان بگیرند

و یک سال دیگر گذشت و نفسهام

از این لحظه های پر از غصه سیرند

شب سرد و بی انتهای زمستان

قدمها مردد ولی ناگزیرند

دو خط موازی رسیدن ندارند

دو خط موازی فقط هم مسیرند

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

نظرت چیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

هنوزم

هنوزم مونده تو رگهام رد اون پاهای زخمی

هنوزم يادش نرفته فكر خستم خاطرات روز ابری

ديگه هيچ رگی نمونده واسه قلب خستم

تو بريدی اون رگها رو تو مكيدی خون سردم

من زدم نفرت فریاد توی اون برق نگاهم

تو نديدی چهره همون خدا رو وقتی من قاب و شكستم

قلب من شكستنی بود روح من پوسيدنی بود

ولي من هنوز می مونم روي اين پاهای خستم

اینم از یه دوست خوب که زحمت کشید ند و این شعر زیبا رو سرودند

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

من از جنس احساسم و تو از جنس عشق

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

همتا

از تهی کلام آمده بود.

 در فراتر آرزو می رفت

بر آنم تا در آبی آسمان چنگ زنم پاره ای بر کنم و شیار نگاهش را باز یابم

برآنم تا ریگی از زمین بردارم و در تالاب زمان اندازم

برآنم تا در بلندی این شب نیمه باز

پیاله ای از صدای خروسان بنوشم و راز بیابان ها را در چشمانش بیابم

برآنم تا راه شبنمی کهکشان بپیمایم و به او بیاندیشم

گیسوانش آبشخور شب بود

پیراهنش چشمه وزش ها بود

در دستش رشته سپیده دمان بود

چشمانش چاله های نیایش بود

مژگانش علف های جاذبه بود

انگشتانش بیشه نوازش بود

تهی بودم به جنگل مهر رفتم و دستم از سرود پرندگان پر شد

رودی بودم به دریا ریختم و بدرود کرانه هایم را زیبا زیستم

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

تنهایی

قطره قطره اگرچه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم.

ساخت ما را هم او که می پنداشت

به یکی چون اشک خراب شدیم.

رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم.

۳۶۵ حسرت را همچنان می کشم به دنبالم.

قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم.

دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم.

یک نفر از غبار می آید مژده ی تازه ی تو تکراری است.

یک نفر از غبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالم.

باز در جمع تازه ی ازداد حال و روزی نگفتنی دارم.

هم نمی دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم.

راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی است.

به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز این که خوشحالم.

دوستانی عمیق آمده اند چهره هایی که غرقشان شده ام.

میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم.

چندی است شعر هایم را جز برای خودم نمی خوانم.

شاید از بس صدایشان زده ام

دوست دارند دوستان

لالم...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم.

سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست.

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را بر سفره ی رنگین خود بنشانمت.

بنشین

غمی نیست...

حوای من

بر خود مگیر این خود ستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست.

آینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد در میان مردگان هم همدمی نیست.

همواره چون من نه

فقط یک لحظه خوب من

بیا پیش.

لبریزی از گفتن

ولی در هیچ سویت محرمی نیست.

من قصد نفی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست.

شاید به زخم من که می پوشم به چشم شهر آن را در دست های بی نهایت مهربانش

مرهمی نیست.

شاید...

و یا شاید هزاران شاید دیگر

اگرچه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست...

سلام دوستان عزیز

این مطلب رو یه جایی شنیدم با صدای یه آشنا خوشم اومد گفتم بذارم تو وبلاگ تا شما هم بخونید.

دوستای خوبم یادتون نره نظر بدید.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

حس غریب

امشب یه حال عجیبی دارم خیلی عجیب

حالی که با دیشب و شبای قبل از اون خیلی فرق داره.

نمی دونم چه جوری باید بگم و از کجا باید شروع کنم.

این حس غریب از وقتی اومد سراغم که با یه عزیز حرف زدم.

می دونی آدم وقتی دلش از زمونه و بازی روزگار پره چی کار می کنه؟؟؟

میره سراغ یه نفر... یکی که حرفاشو خوب می فهمه

یکی که درکش می کنه

یکی که واسش خیلی عزیزه.

اونوقت سرشو می ذاره رو شونشو اول حسابی اشک می ریزه

بعدش وقتی یه کم دلش با گریه کردن رو شونه ی اون عزیز آروم شد

دونه به دونه حرفای دلشو واسه اون میگه

عزیزشم با تموم وجودش حرفاشو گوش می کنه.

منم امروز وقتی دلم خیلی گرفته بود رفتم سراغ یه عزیز

اومدم پیش تو

می دونی چرا؟؟؟

چون می دونستم تو همون عزیزی

همونی که وقتی دلم می گیره باید به اون پناه ببرم

همونی که همیشه پذیرای درد و غصه هام بوده و هست.

چون می دونستم اونی که حرفامو می فهمه و درکم می کنه تویی.

و اومدم...

اومدم پیشت نمی تونستم سرمو رو شونت بذارم و مثله همیشه گریه کنم

چون فاصله ها این اجازه رو بهم نمی دادن

اما دلم پیشت بود و همین واسم کافی بود.

بازم مثله همیشه درد و رنجمو باهات قسمت کردم و تو هم با یه لبخند به همه ی حرفام گوش کردی.

اونقدر محبت نثارم کردی که چشمه ی اشکم خشکید و جای اون یه لبخند رو لبام نقش بست

لبخندی که شاید کوتاه و گذرا بود اما با خودش خیلی حرفا به همراه داشت.

مطمئنم خودت نمی دونی که از اون موقع تا الان چقدر بهم آرامش دادی.

مطمئنم نمی دونی با دلم چی کار کردی.

نمی دونی وقتی فهمیدم یکی رو دارم که می تونم بهش تکیه کنم

یکی رو دارم که تو بی کسی هام حتی از خودم بهم نزدیک تره چه حالی پیدا کردم.

درسته مشکلات زیاده و صبر من کم

اما یکی هست که با برکت حضورش بهم امید میده

یکی هست که وقتی باهام حرف می زنه

وقتی منو تو خونه ی دلش راه میده

انگار دنیا رو بهم میدن.

آره... اون یه نفر تویی

تویی که بهترین همراه منی.

برام دعا کن بهترینم.

دوستت دارم بیشتر از دیروز و کمتر از فرداها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

اگه یه روز

بهت نمي گم دوستت دارم قسم مي خورم دوستت دارم ...                                 

بهت نمي گم هر چي مي خواي بهت ميدم. چون همه چيزم تويي ... 

نمي خوام كه خوابتو ببينم . چون خيال تو خوشتر از خوابه...

اگه يه روز چشات پر اشك شدو دنبال یه شونه گشتي تا روش گريه كني.صدام كن...

قول نمي دم اشكاتو پاك كنم... ولي منم باهات گريه ميكنم...

اگردنبال یه مجسمه سكوت بودي...تا سرش داد بزني.. صدام كن...  

قول ميدم ساكت بمونم ...                       

اگر دنبال خرابه اي بودي كه همه نفرتتو توش دفن كني...صدام كن...

قلب من تنها خرابه وجود توست...                      

اگر يه روز خواستي بري حتما صدام كن...                       

قول نمي دم نذارم بری..اما مي تونم باهات بيام...هر جا كه بري...

اگه يه روز سراغم و گرفتي وازم خبري نشد...                      

سريع به ديدنم بيا ...چون حتما بهت احتياج دارم.... و  بدون كه دلم فقط تو رو ميخواد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

وقتی دلم می گیره

یه وقتایی اونقدر دلم می گیره که دوست دارم سر بزارم رو شونه هات و با خیال راحت اشک بریزم.

دلم می خواد کنارم بشینی و تا صبح برام حرف بزنی .

دلم می خواد بیای و بگی هنوزم تو این دنیا چیزای قشنگ وجود داره .

دلم می خواد بیای و بگی هنوز اونقدر هم بی پناه نشدی چون منو داری.

بگی که اینجا آخر قصه نیست . بگی که هنوزم عاشقی نمرده ...

اگه این حرفا یه رویاست نمی خوام هرگز از این رویای قشنگ بیدار شم .

نه ! نمی خوام دوباره چشمم به دلای سنگی و سیاه آدما بیفته .

وقتی کسی که شاید از همه بهت نزدیک تر باشه

 و از بچگی می شناختیش حتی چشم دیدنتو نداشته باشه

می دونی چه حالی می شی؟

اون وقته که دیگه واقعا به حضورت نیاز دارم. 

اما...

افسوس که مجبورم فقط با خیالت زندگی کنم.

اما اونقدر دوستت دارم که همون خیالتم واسم بسه.

اگه قراره یه روز بدون تو و عشق زندگی کنم نمی خوام اون روز زنده باشم .

چون زندگی بدون عشق برام یه مرگ تدریجیه .

اونم عشقی به پاکیه وصداقت عشق تو ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

یا علی

شهادت مولای عاشقان سلطان دین امیرمومنان حضرت علی(ع) بر تمامی رهروانش تسلیت باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

سلام دوستان عزیز

طاعات و عبادات همه ی شما مورد قبول درگاه احدیت

در این شبهای پر از خیر و برکت ما را نیز از دعای خیر خویش بی نصیب نگردانید.

یادمون باشه تو این شبها خیلی ها به دعای ما نیازمندند

 و خیلی ها بهمون گفتن التماس دعا ما رو هم از یاد نبر پس واسه همه دعا کنیم.

واسه بیمارانی که ملتمس دعای شما عزیزان هستند.

منم یکی رو می شناسم که مریضه و عاجزانه از همه ی شما می خواد که واسش دعا کنید

و تو این شبهای عزیز اونو فراموش نکنید پس بیاین واسه همه ی بیماران و نیازمندان دعا کنیم.

 روزه هاتون قبول.

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دروغ

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

هراس

تنها ترسم از......

هميشه از كساني ميترسم

كه رشته اي مرا به آنها وصل كرده است

چون نزديكترها دقيق تر ميزنند

زخم هايشان درست در قلبم مينشيند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

I LOVE YOU

I love you

not as something private and

personal,which is my own

but as simething universal

And worthy of love which I have found.

دوستت دارم

نه چون چیزی شخصی و برای خود

بلکه چون چیزی جهانی

چیزی که سزاوار عشقی است که یافته ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

گذرگاه زمان

در گذرگاه زمان

نيمه شب بازي دهر

با همه تلخي وشيريني خود مي گذرد

عشقها مي ميرند

رنگها رنگ دگر ميگيرند

و فقط خاطره هاست

كه چه شيرين و چه تلخ

دست ناخورده با جا مي ماند

مهدي اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

من از توام و تو از من

Take twin mounds of clay

mold them as you may

shape one after ma

another after thee

then quickly break them both

Remix

remake them bith

One formed after thee

The other after me

part of my clay is thine

Part of thy clay is mine

دو مشت گل در دست گیر

تا آنجا که می توانی بهم بیاموزشان

از مشتی از آن تندیس من

و از مشتی دیگر تندیس خود

اکنون بی درنگ تندیس ها را خرد کن

دوباره بهم بیامیزشان

از نو هر دو را بیافرین

یکی به شکل تو

و دیگری به شکل من

گِل من گِل توست

و گِل تو گِل من.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

آنگاه که تو در کنارم هستی

WHEN MY LOVES AWAY

is the day better than night?

or is the night better than the doy?

how can l tell?

But this l know is right

Both are worth nothing

When my loves away.

 

آنگاه که تو در کنار من هستی...

شب یا روز

کدامیک بهتر است؟

چه بگویم

اما میدانم که

هر دو بی ارزشند

آنگاه که تو در کنارم نیستی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

آیا چیزی می بینی؟

آنزمان که دستانم را لمس کردی

جای انگشتانت بر شیشه ی قلبم حک شد

آنزمان که در چشمانم خیره گشتی

تاریکی قلبم با روشنای وجودت درخشش گرفت

و گوشه گوشه ی پهنای این صندوقچه را من خود با زبان خویش برایت خواندم

دستم را گرفتی...

قلبم را گرفتی...

وجودم را گرفتی...

حال بازگرد و به آنچه از من به جای مانده بنگر

آیا چیزی می بینی؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط محمد  |