
امشب یه حال عجیبی دارم خیلی عجیب
حالی که با دیشب و شبای قبل از اون خیلی فرق داره.
نمی دونم چه جوری باید بگم و از کجا باید شروع کنم.
این حس غریب از وقتی اومد سراغم که با یه عزیز حرف زدم.
می دونی آدم وقتی دلش از زمونه و بازی روزگار پره چی کار می کنه؟؟؟
میره سراغ یه نفر... یکی که حرفاشو خوب می فهمه
یکی که درکش می کنه
یکی که واسش خیلی عزیزه.
اونوقت سرشو می ذاره رو شونشو اول حسابی اشک می ریزه
بعدش وقتی یه کم دلش با گریه کردن رو شونه ی اون عزیز آروم شد
دونه به دونه حرفای دلشو واسه اون میگه
عزیزشم با تموم وجودش حرفاشو گوش می کنه.
منم امروز وقتی دلم خیلی گرفته بود رفتم سراغ یه عزیز
اومدم پیش تو
می دونی چرا؟؟؟
چون می دونستم تو همون عزیزی
همونی که وقتی دلم می گیره باید به اون پناه ببرم
همونی که همیشه پذیرای درد و غصه هام بوده و هست.
چون می دونستم اونی که حرفامو می فهمه و درکم می کنه تویی.
و اومدم...
اومدم پیشت نمی تونستم سرمو رو شونت بذارم و مثله همیشه گریه کنم
چون فاصله ها این اجازه رو بهم نمی دادن
اما دلم پیشت بود و همین واسم کافی بود.
بازم مثله همیشه درد و رنجمو باهات قسمت کردم و تو هم با یه لبخند به همه ی حرفام گوش کردی.
اونقدر محبت نثارم کردی که چشمه ی اشکم خشکید و جای اون یه لبخند رو لبام نقش بست
لبخندی که شاید کوتاه و گذرا بود اما با خودش خیلی حرفا به همراه داشت.
مطمئنم خودت نمی دونی که از اون موقع تا الان چقدر بهم آرامش دادی.
مطمئنم نمی دونی با دلم چی کار کردی.
نمی دونی وقتی فهمیدم یکی رو دارم که می تونم بهش تکیه کنم
یکی رو دارم که تو بی کسی هام حتی از خودم بهم نزدیک تره چه حالی پیدا کردم.
درسته مشکلات زیاده و صبر من کم
اما یکی هست که با برکت حضورش بهم امید میده
یکی هست که وقتی باهام حرف می زنه
وقتی منو تو خونه ی دلش راه میده
انگار دنیا رو بهم میدن.
آره... اون یه نفر تویی
تویی که بهترین همراه منی.
برام دعا کن بهترینم.


دوستت دارم بیشتر از دیروز و کمتر از فرداها.

