تبليغاتX
خیال خاطره

خیال خاطره

روزهای خوش بی پایان گذشته ام را دوباره بساز خاطره ی من ای ....

دوستت دارم

تو را برای تو دوست دارم و زندگی را برای نفس های تو

                    دوستت دارم ای امید نا امیدی های من

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1384ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

احساس و بودن

چه دنیای بدی است.

هر کس را به اندازه ای که هست احساس نمی کنند

 بلکه به اندازه ای که احساسش می کنند هست.

                                                           دکتر علی شریعتی                 

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1384ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

وقتی که

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که برای همیشه رفت من به انتظار آمدنش نشستم.

 وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد من شروع کردم.

وقتی تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است.

مثل تنها مردن است. 

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1384ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دیروز

دیروز که فریاد زدی و بهم گفتی دوستت دارم

 گفتم:نمی شنوم بلندتر بگو!!!

اما...

امروز وقتی اومدی و آروم تر از همیشه گفتی دیگه دوستت ندارم 

بی اختیارگفتم:هیس چرا داد می زنی؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

خدای من

عزیز دل...

تمام لحظات بدون تو طاقت فرسا میگذرد.

 دوری و نبود تو نکند که مرا از پای در آورد؟

تو خوب میدانی که بی تو هیچم.

ای کاش اینجا بودی تا من دستهای نیازم را در دستهایت میگذاشتم.

کاش میدانستی که در لحظه لحظه زندگی ام برای تو و آرزوهایت دعا میکنم.

کاش میدانستی حس با تو بودن از تمام هستی و زیبایی هایش زیباتر است.

کاش بدانی که فقط برای تو اشک می ریزم.

روزهای با تو بودن.

ساعتها و ثانیه های بودنت           

لحظه لحظه های با تو بودن و حس کردنت          

کاش که تمام نشود.              

هیچوقت.

همیشه برایت دعا میکنم.

شب و روز.

همه ساعت.

همه ثانیه.

 برای تو دعا میکنم:

 پروردگارا نگهدارش باش.

من از او دورم اما تو...

خداوندا مراقبش باش.

و قلبهای ما را حتی برای لحظه ای از هم دور نکن.

و نگذار هیچ چیز بین ما فاصله بیندازد.

حتی حقیقت.

خدای من

ای مهربان

او را سلامت بدار

او را

هر لحظه مراقب باش.

مبادا که اشکی از سر چشمه ی زلال چشمانش سرازیر شود

خداوندا او را به تو می سپارم

به تو که مهربانترین نگاهبانی

خداوندا

عشق را از دلش بیرون مکن

الهی

سختی و مصیبت را از او دور بگردان.

تمام دشواریهای راه او را در راه من قرار بده.

اما فقط بگذار او به مقصد برسد.

بگذار من صدمه ببینم اما او...

 نه

خداوندا

او را برای من نگهدار.

خدای مهربانم

دوستش دارم تو هم او را دوست بدار

که دوست داشتن تو والاتر است

در این دنیایی که چیزی جز سیاهی و نفرت در انتظار کسی نیست

عزیزم را فقط به تو می سپارم

ای مهربانترین مهربانان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

تو را و مرا

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

جدایی

واقعا نمی دونم چی بگم

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

پرنده ی مهاجر

ای پرنده ی مهاجر ای پر از شهوت رفتن

فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو با من

تو رفیق شاپرک ها من تو فکر گله مونم

تو پی عطر گل سرخ من حریص بوی نونم

دنیای تو بی نهایت همه جاش مهمونی نور

دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور

من دارم تو آدمک ها می میرم تو برام از پریا قصه میگی

من توی پیله ی وحشت می پوسم برام از خنده چرا قصه میگی

کوچه پس کوچه ی خاکی در و دیوار شکسته آدمای روستایی با پاهای پینه بسته

پیش تو یه عکس تازه است واسه آلبوم قدیمی یا شنیدن یه قصه است از یه عاشق قدیمی

برای من زندگیمه پر وسوسه پر غم یا مثله نفس کشیدن پر لذت دمادم

ای پرنده ی مهاجر ای همه شوق پریدن

خستگی یه کوله باره روی رخوت تن من

مثله یک پلنگ زخمی پر وحشته نگاهم

می میرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم

نباید مثله یه سایه زیر پاها زنده باشیم

مثله چتر خورشید باید روی برج دنیا باشیم

با صدای:داریوش

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

حرف آخر

می دونی بزرگترین ایراد من چیه؟

این که دیر متوجه خیلی از چیزها می شم.این که دیر می فهمم کاری که کردم اشتباه بوده و یا حرفی که

 زدم نباید گفته می شده.

امروز هم به یکی از همین نتایج رسیدم.امروز فهمیدم نمی تونم با اجبار از کسی بخوام که دوستم

داشته باشه.آخه دوست داشتن زوری که نیست هست؟

امروز فهمیدم وقتی موجود بی ارزشی ام نمی تونم از کسی توقع داشته باشم که واسه من

واسه بودنم واسه عشقم واسه دوست داشتنم ارزش قائل باشه.

اما کاش زودتر متوجه شده بودم.

اما ازت ممنونم چون تو رسیدن به این نتایج تو کمک بزرگی بهم کردی تا بیشتر از این خودمو گول نزنم.

تا بیشتر از این دل خودمو خوش نکنم که دوستم داری.

تا بیشتر از این دل خودمو خوش نکنم که واسه من و دوست داشتنم ارزش قائلی.

می دونی چیه؟

تو حق داشتی از این که به من بگی دوستت دارم احساس بدی داشته باشی چون حرف دلت این نبود

حرف دلت جز این بود و بازگو کردن این حرفها فقط واسه این بود که دلت به حالم می سوخت نمی گم

 بهم حس ترحم داشتی نه اما نمی خواستی قصر خوشگلی رو که تو رویاهام با تو ساخته بودم خراب

 کنی و دلمو بشکنی.

منتظر موندی تا شاید یه روز زلزله ی ناملایمات این قصر و خراب کنه و منم دیگه نتونم شاکی بشم.

و حالا همون زلزله که منتظرش بودی این کارو کرد و منم از تو شکایتی ندارم.

رو ویرونه های اون قصر شیشه ای  نشستم و تموم لحظه هایی که با تو تو اون قصر سپری کردم رو مرور

 می کنم .

گریه نمی کنم چون چشمام دیگه اشکی نداره.

بگذریم.

اما اون شب

اون شب میون حرفات وقتی خیلی ازم شاکی بودی بدون اینکه حتی خودت بفهمی دلت حرفشو زد.

می دونی چی گفت؟

گفت:«تو واسش هیچ ارزشی نداشتی و نداری.چرا نمی فهمی؟ مگه باید فریاد بزنه بگه بابا تو

واسه من بی ارزشی خوب اون این کارو نمی کنه چون بهش یاد ندادن دل کسی رو بشکنه.

اما تو خودت باید بفهمی حرفش چیه؟ تا کی می خوای خودتو گول بزنی.»

دلت راست می گفت و اونجا بود که تازه فهمیدم چی کشیدی وقتی بهم گفتی دوستت دارم.

اما اینو مطمئن باش که من فراموش می کنم یه روزی یه جایی بهم ابراز علاقه کردی فراموش می کنم.

قول می دم تمومشونو نشنیده بگیرم.

تا تو هم فکر نکنی با گفتن اون حرفها فقط غرورتو زیر پا گذاشتی.

تا تو هم فکر نکنی با گفتن اون حرفها صرفا خودتو کوچیک کردی اما تو که می دونستی من خیلی

بی ارزشم نباید اینارو می گفتی.

من می رم تا وجود بی ارزشم بیشتر از این آزارت نده.

اما قبل رفتنم می خوام یه سوالمو جواب بدی اما شاید ارزش همینو هم نداشته باشم

چرا حالا؟

چرا حالا که تو رو سهم تموم رویاهام کردم؟

چرا حالا که تنها اشتیاقم رسیدن به تو بود؟

چرا قبل از این که دلمو وجودمو به خاطرت تکه تکه کنم

جوابم نکردی؟

چرا حالا بهم ثابت کردی که واست هیچ ارزشی ندارم؟

می تونستی اینو زودتر بگی نمی تونستی؟

چرا؟

اینا حرفهای آخرم بود حرف هایی که باید می گفتم.

پیروز و سر بلند باشی.

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

منو ببخش

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش

اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم

اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب میبینم

منو ببخش اگه تو رو می سپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه ادمم

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

شعر از : مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

نظرخواهی

در سادگی باد نمی توان صداقت را یافت

واقعا چرا؟

لطفا کمک کنید تا باهم به جواب برسیم ممنونیم از همگی دوستان عزیزمنتظرنظرات ارزشمند شما هستیم  

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

خسته ام

تقديم به کسانی که بی هیچ جرمی آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ...

امشب باران به ميهمانی چشمانم آمده ...

خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتی از نفس کشيدن...

امروز عقربه های ساعت لحظه ی حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...

همان حادثه ی تلخ

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .

به راستی که شب رفتنت بلند ترین شب یلدای زندگی ام بود.

+ نوشته شده در  جمعه 22 مهر1384ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دوستت دارم

هر وقت تونستی همه ی ستاره های آسمونو بشماری

اونوقت می فهمی چقدر دوستت دارم.

          

    دوستت دارم عزیزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

اگه موندی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

کوچه

بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

 

شدم ان عاشق ديوانه كه بودم

          

    ********

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

 

باغ صد خاطره خنديد

 

عطر صد خاطره پيچيد

 

               

 *********

يادم امد كه شبي باهم از ان كوچه گذشتيم

 

پر گشوديم و در ان خلوت دل خواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب ان جوي نشستيم

 

توهمه راز جهان ريخته در چشم  سياهت

 

من همه محو تماشاي نگاهت

 

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

بهترینم

می دونم نمی دونستی چقدر دوستت دارم.

 چون اینو فهمیدم اگه غیر از این بود نمی گفتی به خاطر خودت تنهات میذارم.

 دل و بهار و شور و طراوت و زندگیمو با خودت نمی بردی.

 ای همراه دیرین من

 ای عظمت بودن عشق ای بهترینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

تقدیم به تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

ستاره ی من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

تقدیم به دوستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

بزرگ داشت حافظ

بیست مهر ماه روز یگانه شاعر عشق و وصال بزرگترین قزل سرای زبان فارسی لسان 

الغیب شمس الدین محمد حافظ  گرامی باد . 

 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

                                           شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

                                            بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 2:49 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

ای خاطره ی همیشه جاودانه ی من

نمی دونم از کجا شروع کنم از لحظه ای که اومدی یا از وقتی رفتی.

اما اومدنت یه نفس بود برای زندگیم و رفتنت هزار درد بود برای این که راحت تر و زودتر بمیرم.

وقتی عهد بستیم که با هم باشیم یا وقتی که اونو شکستی .

اما می دونم این خاطره هاست که همیشه با منه وقتی که می خندیدی و عطر گل های بهاری رو از اون

 لب های همیشه بهارت حس می کردم یا وقتی که غمگین بودی و گریه می کردی تا با اشکات

گونه های مثل ماهتو ستاره بارون کنی.

وقتی می خندیدی بهار و می دیدم و اشکات برگ ریزون خزون نامهربونو به یادم می آورد که قاتل

 برگ های سبز بهارم بود .

برو اما به همون لحظات مقدسی که با هم بودیم قسمت میدم که فقط لبخند بزن و شاد باش

شاید این دل من از شکوه و عظمت از پاکی و صداقت خنده های معصومانت آروم بگیره

همیشه شاد باشی عزیز دلم.

ای خاطره ی همیشه جاودانه ی من

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

کلامی با دوستان

با سلام به شما بیننده عزیز از اینکه لطف کردین یه نیگاه هم به حرفای دل کوچیکمون بندازین می خواستم

خواهش کنم لطف کنید نظر  بدین تا این حقیر برای نوشتن مطالب با نطرات سازنده شما عزیزان دلگرم

تر بشم و نقاط ضعف رو بشناسم و بر طرف کنم بازم ممنونم که لطف کردین و قدم به کلبه خودتون گذاشتین 

 یا حق 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

چه بیهوده

شبی بی حوصله رفتی

دعا کردم که برگردی

خدا را تا سحر آن شب صدا کردم که برگردی

کنار پیچک خاموش زرد باغچه ماندم

تمام لحظه هایم را فنا کردم که برگردی

من از آواز پاییزی شدم دلگیر

چه بیهوده دلم را مبتلا کردم که برگردی!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

تمنا

من به تو تمنا کردم...اما تو چرا دلت انقدر سنگ بود که نشکست؟

عوضش من شکستم....بی وفا

اون سیبه که با هم گاز زدیم یادت رفت؟؟

با هم نشستیم و درد دل کردیم یادت رفت؟؟

شیشه ی غرورم رو دستم گرفتم و دارم میام پیدات کنم...

می خوای بشکنیش؟

عیبی نداره....اما من باز هم همون جمله ی همیشگی رو بهت میگم

                               دوستت دارم و همیشه در قلب منی!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

غروب عشق

زمانی چشم تو دریای من بود

نگاهت آخرین ماءوای من بود

و لبخندت پناهی بی بهانه

برای اشکه سیل اسای من بود

پریدی چون پرستو در شبی سرد

که طولانی ترین یلدای من بود

و من ماندم به امیدنگاهی

که روزی اخرین ماءوای من بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

همون شب

هیچ وقت اون شب و فراموش نمی کنم.

یادته کدوم شب و می گم؟

همون شبی که بارون اشکام رو گونه هام جاری بودن و قطره قطره ی اشکام ملتمسانه از تو خواهش

 می کردن.

و چه بی رحم شدن چشمات که حتی نخواستن ببینن چه جوری ازشون می خوام که ترکم نکنن.

همون شب دستامو خیلی راحت رها کردی و از کنار تن رنجورم چه بی تفاوت گذشتی.

و من بعد از اون شب لعنتی نذاشتم هیچ وقت قطره ای از اشکام از حریم چشمام خارج بشه

چون تو در قطره قطره ی اونا خلاصه شدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

باران

باران كه مي آيد گوش به زنگ صداي تو

تكه تكه ترانه هاي كهنه را كنار هم ميچينم

و هميشه به همين حقيقت تلخ مي رسم كه

تو هم با من نبودي!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

چرا نموندی

اونی که مدعی بود عاشقته

تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفت...

بی خبر رفت و تو این بیراهه ها

رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت

آه... دل و سوزوندی

آه... چرا نموندی

من و هر ثانیه و جنون تو

واسه من همین خیالتم بسه

بذار جاده ها اشتباه برن

ما که دستمون به هم نمی رسه

نمی رسه...

با حریر پیله های کاغذی

واسه من جاده رو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمی رسم

حرمت فاصلمونو کم نکن

آه... دل و سوزوندی

آه... چرا نموندی

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دلم برات تنگ شده

دلم برات تنگ شده خیلی وقته

لحظه ی دوری از تو خیلی سخته

نمی دونی چه تلخه بی تو بودن

چه معنی داره بی تو شعر سرودن

دلتنگیهام فراوونه دل دیگه بی تو داغونه

دنیا با اون بزرگیهاش بی تو برام یه زندونه

هوای چشمام بارونه

هیچکس رو جز تو ندارم

که سر رو شونش بذارم

بازم مثل ابر بهار

واسش یه دنیا ببارم

سر روی شونش بذارم

به سر هوای تو دارم

اینجوری داغونم نکن

من که اسیر عشقتم

بیا و زندونم نکن

زندگی بی تو مشکله

خودت اینو خوب می دونی

بیا و این آخر عمر

بگو که اینجا می مونی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

رفت

اون رفت خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کردم.

یادم می یاد یه روز بهم گفت بدون من می میره

اما حالا...

کو؟ کجاست؟

کو اونی که می گفت بدون من می میره؟

می دونی چیه؟

دلم واسه خودم خیلی می سوزه وقتی یادم می یاد چه جوری حاضر بودم زندگیمو واسش بدم.

حتی قطره های اشکمو ندید

همون اشکایی که هر موقع از چشمام جاری می شد می گفت:وقتی گریه می کنی و این اشکا رو 

 گونه هات می لغزه انگار آسمون رو سرم خراب می شه اما چه آسون از کنار قطره قطره ی اشکام

 گذشت و هیچ اعتنایی نکرد.

منم همه ی اشکامو تو یه تنگ بلور جمع کردم یه گل شقایقم پر پر کردم و ریختم روش آخه می گن این

جوری مسافرت خیلی زودتر بر می گرده . شاید این جوری باشه گرچه تا حالا این اتفاق نیفتاده.

ولی حیفه اشکام آخه خودم اونو تو اشکام دیدم و می دونم اگه از چشمام بیفته دیگه نمی بینمش.

پس اشکامو پیش خودم نگه می دارم تا اگه شاید یه روزی برگشت اون تنگ بلورو نشونش بدم و بگم:

بی انصاف ببین دونه به دونه ی این اشکا رو واسه تو ریختم

واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن حتی یه قطرشو نداشتی

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

مهربانم:

لغزش اشکارو رو گونه هام احساس می کنم

در مقابل ایثارت گذشتت خوبی هات و مهربونی هات شرمندم تا همیشه و مهمتر از همه از تمام بدیهایی که

در حق مهربانی چون تو کردم پشیمونم.

این حقیر فقط از تو یه تمنای دیگه داره:

اونم این که منو ببخشی و مثل گذشته دوستم داشته باشی چون همیشه دوستت دارم.

خیلی مواظب باش عزیزم

مواظب باش که تو فراز و نشیب زندگی پایدار و استوار باشی و از پا نیفتی چون زندگی بی تو واسم محاله.

اومدنم بی اختیار بود و رفتنم هم بی اختیار

پس لااقل تو سعی کن فراموشم نکنی

تا هستم دوستم بدار و بعد از آن دیگر هیچ

دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

یادته؟

یادمه یه روز ازم پرسیدی واسه چی زنده هستی؟

در حالی که تموم وجودم فریاد می زد واسه خاطر تو نمی دونم چی شد که خیلی آروم و آهسته گفتم:

واسه هیچی...

بعد از چند لحظه ازت پرسیدم خودت چی؟ تو واسه چی زنده هستی و زندگی می کنی؟

 هیچ وقت اون لحظه رو فراموش نمی کنم

در حالیکه اشک تو چشمای قشنگ و آسمونیت جمع شده بود گفتی:

واسه خاطر کسی که به خاطر هیچی زندست.

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

ای خدا

قاصدک بازم يادش رفته که بايد خوش خبر باشه!

چقدر دلم می خواست وقتی از خواب بلند می شم هيچ چيز آزار دهنده ای نبينم

ای خدا چرا شادی ها اين قدر کوتاهند

دردهای تکراری ....

دردهائی که هيچ وقت تمومی ندارن

دردهائی که هميشه باهاتن، هميشه، هميشه تا ابد

اون روزها تحمل می کردم اما حالا ....

ديگه نمی تونم

حقيقتش رو بگم

ديگه بريدم ديگه نمی کشم ...!!

تازه داشتم به زندگی ادامه می دادم يعنی همه چيز رو فراموش کرده بودم

تا می يای يک کم طعم خوشبختی رو بچشی همه چيز می ريزه به هم

اونقدر محکم زمين می خوری که تمام خوشی ها همه يک جا از يادت می ره

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

خداحافظ

ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ

 غریب واره دیر آشنا خداحافظ

  تو ابتدای خوش ماجرای من بودی

 ای انتهای بد ماجرا خداحافظ

 به بسترت نرسیدند کوزه های عطش

 سراب تفته چشمه نما خداحافظ

 میان ماندن و رفتن درنگ می کردم

 بگو سلام بگویم و یا خداحافظ

 قبول می کنم از چشمهای معصومت

 که بی گناه ترینی ولی خداحافظ

 اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا

 ولی برای همیشه تو را خداحافظ .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

انتظار

گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم

گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم

باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود

کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود

سفر همیشه قصه ی رفتنه و دلتنگیه

به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه

همیشه یک نفر میره آدم و تنها میزاره

میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

علائم علاقه مندي زنان

علائم علاقه مندي زنان
 

شـنيدن جواب رد از طـرف يـك زن بـراي مـردان اصـلا" مسئله خوشايندي نمي باشد. هيچ چيـز بـه انـدازه

اينكه زن روياهايتان تقاضاي ازدواج شمـا را نـپـذيـرد،براييـتـان گـران تـمـام نـمي شود. پـيـش خـود تـصـور

ميكرديد كه او به شما علاقه مند است ولي احتمالا" برداشتتان از علائم علاقمندي او اشتباه بوده است.

از نقطه نظر مردان، زنان هنگام ابراز علايق رومانتيك خود بصورتي زيركانه و پيچيده عمل ميكنند(مگراينكه

طرف مقابلشان خوش تيپ و پول دار باشد آنجوريكه خودشان اظهار مي كنند) و اكثر آنها جوابهاي ضـد و

نقيضي ميـدهـند چون خودشان مطمئن نيستند كه چـه چيزي در سرشان ميگذرد.

 

بنابراين آنچه كه اغلب آقايان به دنبالش هستند، يك سري علائم و نشانه هايي اسـت كه بوسيله آنها متوجه علاقمندي حقيقي طرف مقابلشان شوند.

در زير برخـي از نـشـانه هـاي كـه مي تـواند نـشانه علاقمندي يك زن باشد را مشاهده ميكنيد

:

 

1- او همگام با شما است

ناگهان متوجه ميشويد كه او همه جا حضور دارد. او "بطور اتفاقي" هر كجا شما هستيد پيدايش مي شود، يا در راه روي محل كارتان مرتب جلوي شما قدم ميزند، يا "تصادفي" به شما برخورد ميكند، يا در ميهماني در اطراف شما مانور مي دهد.

آنچه كه او انجام ميدهد تلاش براي جلب توجه شما است، و بـراي اين اسـت كه خود را در موقعيتي قرار دهد تا شما "قدم اول" را برداريد. مسئله اينـجا اسـت كــه بـسـيـاري از مردان نسبت به اين عمل زنان بيتوجه هستند و به همين دليـل بسياري از فرصت ها را از دست ميدهند. مردان مستقيم عمل مي كنند، زنان غير مستقيم. بنابرايـن اگر زنـي مكررا" شروع به قـرار گـرفـتـن سـر راه شـما نـمود، احتمال اينكه او اينكار را عمدا" انـجام ميدهد زياد است

.

2- او حركاتي بخصوص انجام مي دهد

يك جمله قديمي مي گويد:"جسم دروغ نمي گويد." طبيعت بشر را جوري برنامه ريزي نموده كه هنـگام ابـراز عـلاقه بـي اخـتيـار شـروع بـه انـجام يـك سـري حركات جسماني مشخص ميكند.  اين اعمال غير شفاهـي از گـشاد شـدن چشم هنگام نظاره به چيزي جالب گرفته تا لبخند زدن و لمس كردن، متغير است

.

در اينجا برخي از علائم زبان جسماني را مشاهده ميكنيد:

  • اشاره نمودن در جهت شما با پاها يا شانه ها
  • خم شدن به طرف شما هنگام صحبت
  • بازي كردن با مو و دست كشيدن لاي موها
  • نوازش كردن جواهرات ( مانند گوشواره ) و لمس نمودن دسته عينك
  • چشم برنداشتن از شما هنگام صحبت و گفتگو
  • تقليد از حركات شما ( مثلا" اگر دست خود را روي ميز بگذاريد او هم همين كار را ميكند.)
  • لبخند زدن هنگاميكه شما او را برانداز ميكنيد.

    اگر برخي از اين علائم را هنگام حضور طرف مقابل مشاهده نموديد، تقريبا" مي توانيد مطمئن شويد كه او چراغ سبز شروع رابطه براي ازدواج را دارد به شما نشان ميدهد

  • .

    ۳- او هيچگاه براي شما سرش شلوغ نيست

    اين اصلي ترين قانون بازي عشق است. اگر زني علاقه به برقراري رابـطـه و بـيرون رفتن با شما داشته باشد، هميشه خودش را در دسترس قرار ميدهد. يـعنـي او يـك شـمـاره تلفن كاري يا آدرس ايميل به شما خواهد داد. او در اسرع وقت به تلفـن يا ايـميـل شـما جواب خواهد داد. او دعوت شما را براي با هم بودن خواهد پذيرفت - و اگر او در روزي كه شما تعيـين كرده ايد وقت نداشت، چيزي شبيـه اين خواهد گفت: "خوب، اين پنجشنبه نميتونم، اما اگر اشكال نداره بندازيم براي پنجشنبه ديگه، باشه؟ "

    شـمـا هـرگـز از يـك زن عـلاقـمـند چـنين جملاتي را نخواهيد شنيد: " الان واقـعـا" سـرم شلوغه"، يا

  • "بذار بينم وقت دارم"، يا "نميدونم بتونم بيام يا نه"

  • 4- او در مورد شما كنجكاو است

  • زني كه به شما علاقمند است دوست دارد همه چيزتان را بداند ( تا بتواند در اين مـورد با دوستان دخترش صحبت كند). او درمورد خانواده،پيشينه،سليقه غذايي، موسيقي،  فيلم و مسائل گوناگون شما پرسش خواهد كرد. انگيزه اصلي او اين اسـت كـه عـلايـق شما را بشناسد تا بتواند خود را داراي علايق مشــتـرك بــا شما نموده و پـيـوسـتـگـي بيشتري با شما ايجاد كند- اگر از قايق سواري خوشتان نميآيد، او نيز ناگهان از اين كار متنفر مي شود

  • .

     5- او وضعيت مالي شما را مي سنجد

    زن علاقمند دوست دارد منابع و بنيه مالي همسر آينده خود را مورد سنجش قرار دهد. سؤالاتي مانند: "كجا زندگي ميكني؟"، "چه ماشيني داري؟" و "شغلت چيه؟" مـيتواند نشانه علاقمندي وي باشد. اگر پاسخ اين سؤالات مطابق با "استانداردهاي" او باشــد، علائم بعدي ظاهر خواهند شد وگرنه او در غباري از مه فرو خواهد رفت

  • .

    6- او در مورد آينده صحبت ميكند

    يك زن علاقمند هميشه دوست دارد در مورد نقشه هاي آينده و كارهايي كه ميتوانيد با هم انجام دهيد اشتياق نشـان مـي دهد. درواقع او اغلب چيزي شـبـيـه ايـن ميـگـويـد: "واي... تـو هـم از بـوليـنگ خوشت مياد؟ بايد يه بار با هم بريم بازي كنيم." اگر او چنين عمل نمود، شك نكنيد كه دوست دارد ازش بخواهيد با شما بيرون برود

  • .

    7- او بيقراري و بي تابي ميكند

    اگر او واقعا" علاقمند باشد، همانند يك گربه دور و بر شما دستپاچه و بيقرار خواهد بود، بخصوص هنگاميكه شما نتوانيد متوجه علائم اشتياق او شويد. البته ممكن است كه ذاتا" يك شخص خجالتي نرمال باشد - اگر او فقط پيش شما  بي قراري ميكند، احتمالا در سرش فكر ازدواج دارد

  • .

    8- او نسبت به زنان ديگر، حسادت مي ورزد

    يك زن سعي مي كـند از مـرد مـورد علاقه خود همانند يك عقاب مراقبت نموده و او را با چنگ و دندان حفظ كند. بنابراين اگر در حـال جوك گفـتن بـراي زنـان ديـگر متـوجـه حرص خوردن و جلز و ولز كردن او شـديـد، بـدانـيد كـه او انـتظار دارد برايش بيشتر از يك دوست باشيد.

    نشانه هاي فوق ممكن است لزوما" دليل بر علاقـمـندي يك زن نـبـاشد چـون بـرخـي از زنان كلا" با ديگران حالتي دوستانه دارند اما اگر تـعـداد زيـادي از ايـن عـلائم را در فـردي مشاهده نموديد ميتوانيد به خود اميدواري دهيد و به دلتان صابون بزنيد

  • .

     
  • + نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

    رابطه سالم

    رابطه سالم

     

    آيـا رابطه شما با دوست و يا همسـر خـود سـالـم و رشـد دهنده است؟ و يا آنكه رابطه اي يك سويه و مـخـرب؟ گـاهما درگيري رابطه اي ميگرديم كه از سالم بودن آن آگـاهي نداشته و دائما احساس بدبختي و سردرگمي ميـكـنـيــم بي آنكه بدانيم علت، همان رابطه ناسالم مي باشد.

    يك رابطه سالم داراي ويژگي هاي ذيل است

    :

    1- احساس خوشايندي نسبت به خود و يكديگر.

    2- دوستي و رفاقت متقابل - تنها يك رابطه فيزيكي نميباشد.

    3- رعايت حريم شخصي از سوي دو طرف.

    4- پذيرش عقايد يكديگر.

    5- نداشتن خواسته ها و تقاضاي غير معقول از همديگر.

    6- داشتن سهم برابر از قدرت و كنترل در رابطه .

    7- تمايل بمذاكره براي دستيابي به يك راه حل منصفانه در مشاجرات از سوي دو طرف.

    8- پذيرفتن مسئوليت اعمال و تصميمات از سوي دو طرف.

    9- داشتن احساس امنيت در هنگام بيان حقايق و رك گويي ها.

    10- پذيرفتن يكديگر بدون قضاوت و عدم نياز به تغيير دادن يكديگر.

    11- وجود آرامش و عدم تنش و خشم.

    12- ايجاد رشد و پيشرفت به همراه  لذت و شادابي.

     

    براي دستيابي به يك رابطه سالم به 2 نكته زير توجه كنيد:

    • خود شناسي: مـهـم اسـت كـه پـيـش از آنـكـه عـاشـق شويد خودتان را كاملا شناخته باشيد. يك رابطه سالم زمان و فضاي لازم را در اختيار شما قرار خواهد داد تا به زندگي شخصي خودتـان ادامـه داده و آرزوها و عـلايـق خـود را همچنان دنبال كنيد. در ضمن از كنار يكديگر بودن لذت ميبريد.

     

    • حقوق خود را بشناسيد: يك رابـطه سـالم دربـرگيرنده احترام متقابل ميباشد. در هـر رابـطه اي شما حق داريد كه سهم برابري در اتخاذ تصميمات دارا باشيـد.

    ديگر حقوق شما شامل:

    1- عـقايـد خـود را بـيان كرده و از همسرتان بخواهيد آنها را محترم شمارد. ( حتي اگر با آنها موافق نباشد )

    2- رابطه را به آهستگي و با ميل خودتان پيش ببريد.

    3- محترم شمرده شدن عقايد و خواسته هاي جنسي شما.

    4- نـيـازهـاي عـاطفي و جسماني شما و همسرتان رعايت شود. ( مورد سوء استفاده جنسي، جسماني و احساسي قرار نگيريد)

     

    نشانه هاي هشدار دهنده

    اساسا در يك رابـطـه نـاسـالـم يـكي از دو نـفر معتقدند كه رابطه را بايد تحت كنترل خود داشته باشد. شما ميتوانيد با يافتن نشانه هاي ذيل در فرد مقابل مـتوجـه آن گـرديد كه دچار يك رابطه نا سالم مي باشيد يا

    خير

    :

    1- حسادت مي ورزد و رابطه شما با دوستان و خانواده تان را قطع ميكند.

    2- معمولا جاي شما پاسخ ديگران را داده و يا تصميم ميگيرد.

    3- امر و نهي ميكند.

    4- قول ميدهد اما به آنها عمل نميكند.

    5- نصيحت ميكند اما خودش به آنها عمل نميكند.

    6- به شما از روي رياكاري ترحم و مهرباني ميكند.

    7- شما را در يك موقعيت "هميشه بازنده" قرار ميدهد.

    8- انتقام جو، پرخاشگر و كينه جو بوده، رفتار باج خواهانه و تهديد آميزي دارد.

     9- دائما در صدد تغيير دادن شما بوده و در صـورتي كه تمايلي به تغيير نداشته باشيـد، به شما حمله ور ميشود. اما در مقابل خود تمايلي به تغيير ندارد.

    10- با شما بد رفتاري جسماني و كلامي مي كند.

    11- در پذيرفتن اشتباهات خود ناتوان است.

    12- از دادن پاسخ طفره رفته و يا غير مستقيم و كنايه آميز پاسخ ميدهد.

    13- شما را مكررا تحقير كرده و بازي ميدهد.

     14- از دستيابي شما به ضروريات و نـيـازهـايـتـان مـمـانـعـت مـي ورزد ( مـانند پول و يا تفريحات) .

    + نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

    به ما که رسید دنیا دو روز شد؟

    الان مدت هاست که رفتی و تنهام گذاشتی.

    اما از همون روزی که رفتی یه سوال ذهنمو درگیر کرد

    اونم این که چرا یه روزی قبل از این که بری و تنهام بذاری نشستی کنارم و بهم گفتی:

    تا آخر دنیا باهاتم

    امروز بعد از مدت ها جواب سوالم و پیدا کردم

    چون یادم اومد همون روز وقتی این جمله رو گفتی میون حرفات بهم گفتی:

    دنیا دو روزه عزیزم

                                               اما بی انصاف چرا فقط دو روز

    + نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

    می خوام بگم عشق سه بخشه...

     ۱۲ یا ۱۳ سال پیش وقتی ۷ ساله بودم یه روز خانم معلم صدام زد و ازم پرسید:

    عشق چند بخشه؟؟؟

    منم خیلی مطمئن و مصمم گفتم اجازه خانم یه بخشه.

    اما...

    اما وقتی چند ماه پیش تو رو دیدم فهمیدم اون روز سر کلاس اشتباه کردم اونم چه اشتباهی

    می دونی چرا؟

     چون وقتی تو رو دیدم فهمیدم عشق سه بخشه:

    ۱-انتظار شیرین دیدن تو ۲- شور و شوق با تو بودن ۳- و غم و اندوه بی تو بودن

    + نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1384ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    روزی که...

    روزی که واسه اولین بار به هم می رسیم

    چهار نفریم

    من و تو و بوسه و عشق

    اما وقتی از هم جدا می شیم

    پنج نفریم

    تو و تنهایی

    من و گریه و عذاب

     

    + نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1384ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    نمی دونستی

    یه روز ازم پرسیدی:منو دوست داری یا زندگیتو؟

    منم جواب دادم:زندگیمو...!!!

    یادمه قهر کردی و رفتی.

    می دونی چرا؟

    چون نمی دونستی که زندگی من تو هستی. 

    + نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1384ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    اینم یه تجربه

    همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوستش داری

    نمی تونی صاحبش بشی

    گاهی وقتا لازمه که ازش بگذری

    تا بتونی صاحبش بشی

    (پذیرفتنش یه کم البته یه کم که نه خیلی سخته)

    + نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1384ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    سعی نکن

    سعی نکن...

    اگه یه روز کسی بهت گفت دوست دارم

                                        سعی نکن دوستش داشته باشی

    اگه گفت عاشقتم

                                         سعی نکن عاشقش بشی

    اگه گفت همه ی زندگیش تویی

                                       سعی نکن همه ی زندگیش باشی

    چون یه روز میاد و بهت میگه ازت متنفرم

                                       اونوقت تو نمی تونی سعی کنی ازش متنفر بشی

                                       و این خیلی عذاب آوره

     

    + نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1384ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    روشن شب

    روشن است آتش درون شب

    وز پس دودش

    طرحي از ويرانه هاي دور.

    گر به گوش آيد صدايي خشك:

    استخوان مرده مي لغزد درون گور.

     

    دير گاهي ماند اجاقم سرد

    و چراغم بي نصيب از نور.

     

    خواب دربان را به راهي برد.

    بي صدا آمد كسي از در،

    در سياهي آتشي افروخت.

    بي خبر اما

    كه نگاهي در تماشا سوخت.

     

    گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،

    ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:

    آتشي روشن درون شب.

    سهراب سپهری

    + نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1384ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    دلم برای خودم تنگ می شود

    اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم

    کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

    دلم برای خودم تنگ میشود آری :

    همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

    نشد جواب بگیرم سلام هایم را

    هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

    چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را

    اشاره کنم : انگار کوه کن بودم

    من آن زلال پرستم در آب گند زمان

    که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

    غریب بودم و گشتم غریب تر اما :

    دلم خوش است که در غربت وطن بودم

    محمد علی بهمنی

    + نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    حدس

    و حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی

    و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

    سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ایی

    ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

    من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم

    و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی

    چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

    هزار مزتبه مرا ز خجلت آب می کنی

    به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

    تو کمتر از غریبه ایی مرا حساب می کنی

    و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

    که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

    مریم حیدرزاده

     

    + نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    گلایه

    شايد اونجوری که بايد قدر تو من ندونستم

    حرفهايی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

    من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه

    نقش اون چشمهای معصوم لحظه لحظه روبرومه

    نيومد روی زبونم که بگم بی تو چه هستم

    که بگم ديوونتم من زندگيمو به تو بستم

    تو رو ديدم مثل آينه توی تنهايی شکستی

    من کلامی نمی خواستم که برام زندگی هستی

    نمی دونستی که چون گل توی قلب من شکفتی

    چشم تو پر از گلايه ست اما هرگز نميگفتی

    + نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    تیر خلاص

    دفتر عشق که بسته شد دیدم منم تموم شدم

    خونم حلال ولی بدون به پای تو حروم شدم

    اونی که عاشق شده بود بدجوری تو کار تو موند

     برای فاتح دلت حالا باید فاتحه خوند

    تموم وسعت دل و به نام تو سند زدم

    غرور لعنتی می گفت بازی عشق و بلدم

    از تو گله نمی کنم از دست قلبم شاکی ام

    چرا گذشتم از خودم چرا غرق تاریکی ام

    دفتر عشق که بسته شد دیدم منم تموم شدم

    خونم حلال ولی بدون به پای تو حروم شدم

    دوست ندارم چشمای من فردا به آفتاب باز بشه

    جه خوب می شه تصمیم تو آخر ماجرا بشه

    دست و دلت نلرزه بزن تیر خلاصو

    از اون که عاشقت بود بشنو این التماسو

    + نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    دلم گرفته

    دلم گرفته آسمون

    نمی تونم گریه کنم

    شکنجه می شم از خودم

    نمی تونم شکوه کنم

     

    انگاری کوه غصه ها

    رو سینه ی من اومده

    آخ داره باورم می شه

    خنده به ما نیومده

     

    دلم گرفته آسمون

    از خودتم خسته ترم

    تو روزگار بی کسی

    یه عمره که در به درم

     

    حتی صدای نفسم

    می گه که توی قفسم

    من واسه آتیش زدنه

    یه کوله باره شب بسم

     

    دلم گرفته آسمون

    یه کم منو حوصله کن

    نگو که از این روزگار

    یه خورده کمتر گله کن

     

    منو به بازی می گیرن

     عقربه های ساعتم

    برگه ی تقویم می کنه

     لحظه به لحظه لعنتم

     

    آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

    نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

     

    + نوشته شده در  شنبه 9 مهر1384ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

    سکوت

    وقتی شب به انتها نمی رسه

    تنها جای پر کشیدن قفسه

    حالا که سکوت ما نمی شکنه

    بین ما فاصله فریاد می زنه

    زیر سقف این زمستون کبود

    تو بگو گناه من یکی چی بود

    یه دفه قلبها همه سنگی شدن

    پس بده دوباره چشماتو به من

    میون این آدمای آهنی

    نباید تو هم دلم رو بشکنی

    ولی افسوس دیگه انگار خوابیدی

     حتی به گریه ی من گوش نمیدی

    وقتی که پشت سکوت پنجره

    حتی لبخند تو رو باد می بره

    وقتی تو غربت خیس کوچه ها

    ستاره می شکنه اما بی صدا

    از کدوم طرف باید به هم رسید

    به کدوم لهجه باید فریاد کشید

    از کدوم طرف باید به هم رسید

    به کدوم لهجه باید فریاد کشید

     

    + نوشته شده در  شنبه 9 مهر1384ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

    مطالب قدیمی‌تر