تبليغاتX
خیال خاطره
خیال خاطره
روزهای خوش بی پایان گذشته ام را دوباره بساز خاطره ی من ای ....
برای همه ی آنهایی که بی تقصیرند:

تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست و

 عهد هایی که کسی آنهارا نبست.

زندگی شیبی ست عشق سیبی ست و وای بر آن که در عشق پای بند نظم و ترتیبی ست  و اما تو:قرار نبود

آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند.قرار نبود عشق هم مثل گیلاس بوسه عیدی و

تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد.قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.قرار نبود کسی به

هوای نشکستن دل دیگری بماند.قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند.قرار نبود هر چه قرار

 نیست باشد.قرار تنها بر بی قراری بود و بس.گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد اما یقین

دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد مهم نیست فقط یک چیز یاد

 همه بماند.اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد تنها برایت می نویسم خودت خواستی تقصیر من نبود.زیر سایه ی

امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم.

 مریم حیدر زاده

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 8 آبان1385 و ساعت 10:53 قبل از ظهر | 

سرنوشت

گاهی که دلم به اندازه ی تمام غروب ها می گیرد...

چشمهایم را فراموش می کنم.

اما دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو نمی رساند... من از تراکم سیاه ابر هامی ترسم و

هیچ کس مهربان تر از گنجشک های کوچک کوچه های کودکی ام نیست...

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچک مرا نمی شناسد و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند.

با این همه نازنین این تمام واقعه نیست.

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد و هر اقیانوس به ساحلی می رسد و شبی نیست که

طلوع سپیده ای در پایانش نباشد...

از چهار فصل دست کم یکی که بهار است.

من هنوز تو را دارم.

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 3 مهر1385 و ساعت 10:7 بعد از ظهر | 

تنها

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 31 شهریور1385 و ساعت 2:40 بعد از ظهر | 

انتظار

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 31 شهریور1385 و ساعت 2:26 بعد از ظهر | 

توصیه های عاشقی
 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده. براي

عشق گريهكن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي

عشق پيمان ببند ولی پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير. براي

عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش. براي

عشق خودت باش ولي خوب باش

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 16 شهریور1385 و ساعت 1:51 بعد از ظهر | 

خاطرات
 

شرمنده ام گفته بودم دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم و تا هزاره ی

شمردن چشم می گذارم گفته بودم غبار قدیمی تقویم را ازشیشه های

شعر وخاطره پاک نمی کنم گفته بودم صدای سرد سکوت این سالها را با

سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم اما دوباره دل دل این دل درمانده تو را

میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد هی همیشه همسفر حدود

تنهایی بگذار که دفتر دریا هم گزینه یی از گریه های گاه به گاه من باشد

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 15 شهریور1385 و ساعت 10:5 بعد از ظهر | 

دوست داشتن
 

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...  اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــرنگــــاه کنيم

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 15 شهریور1385 و ساعت 10:2 بعد از ظهر | 

انتظار
 

وقتي در تنهايي خودم قدم مي زنم خاطرات با تو بودن آرامشم را بر هم مي زند. چه پريشاني لذت بخشي است ، دلتنگ تو بودن ... دلم براي شنيدن صدايت تنگ شده. براي ديدنت ... ديشب در خواب منتظر آمدنت بودم اما به خوابم هم نيامدي و درد انتظار را در خواب هم حس كردم

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 15 شهریور1385 و ساعت 10:0 بعد از ظهر | 

اعتراف

شعری که واست نوشتم نپسندیدی دوباره

به تو برخورده بود انگار که بهت گفتم ستاره

 

تعریف از خودم نباشه ، عزیزم ستاره بد نیس

آخه قلب عاشق من بهتر ازاونو بلد نیس

 

دو سه خطی که نوشتم راستشو بخوای بریدم

چون دیدم همه رسیدن من یه عمره نرسیدم

 

خط دوم که تموم شد واقعأ من کم آوردم

دوسه بار تو خط سوم تورو به خدا سپردم

 

خط چهارم ولی دیدم باقی مونده اصل مطلب

خواب چشماتو می بینم به خدا همیشه هر شب

 

خواب می بینم تو یه نوری، یه ستاره ، یه فرشته

خواب تو هرجا می بینم اونجا آخر بهشته

 

وسط نامه یکی گفت چرا باز داری می لرزی؟

من برای تو نوشتم تو به یک دنیا می ارزی

 

اینا به دلت نشسته من واست چی بنویسم؟

قدماتو، کاش بیاری بذاری رو چشم خیسم

 

چند شبه دلشوره دارم که نبینمت دوباره

تو به این خط که رسیدی نامه رومی کنی پاره

 

پاره کن نامه رو پاره، آخه صاحب اختیاری

حتی می شه بسوزونیش اگه من رو دوست نداری

 

شاعرانس،ولی راستش نامه من کاغذی نیس

کاش بقیه شو بخونی موقع خدا فظی نیس

 

هر کاری که دوست داری کن من شکستمش غرورو

زحمتت می شه عزیزم که بیای این راه دورو

 

دل تو یه قصر نوره ،دل من یه تکه چینی

چینی واسه شکستن، کاش یه بار بیای ببینی

 

عکس تو هنوز همون جاس، توی قاب عکس چوبی

راستی خوب شد یادم افتاد، چرا انقدر تو خوبی؟

 

سقف گریم همین امشب ریخته رو آخر نامه

فقط اون شبی که باشی شب مرگ گریه هامه

 

من فقط به عشق اون شب ، وقتی شب میشه می خوابم

اما دیر بودن اون شب ،بد جوری می ده عذابم

 

دسمو امشب می ذارم زیر گرمای سر تو

ما پیش همدگه باشیم، یعنی میشه باور تو؟

 

هر کسی اون شب بخوابه عاشقیش راس راسکی نیس

بی رودرواسی عزیزم، چشاش و دلش یکی نیس

 

زیادی واست نوشتم ، حق داری که بشی خسته

اما این یه تکه چینیت چه کنه دلش شکسته

 

عزیزم مراقب اون چشای ناز خودت باش

         فکر چندین ماه دیگه که می یاد تولدت باش

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 15 شهریور1385 و ساعت 1:55 قبل از ظهر | 

آرزو
 

کاش خورشید غروب نمی کرد به این زودیها کاش کشتی عمرت سلامت

می رسید به این ساحل ها تا من تمام حر ف های دلم را برایت می خواندم

آنقدر در خلوت تنهایی ام برایت شعر سرودم که نگو آنقدر در شب های تارم

برایت ستاره چیدم که نگو آنقدر چشم براهت ماندم وگرسیتم که رودخانه ی

چشمانم خوشکید آنقدر در کنار جاده ی زندگی ایستادم تا شاید تو را در

کوچه پس کوچه های تنهایی بیابم اما اما افسوس از آن روزی که شنیدم

دفتر زندگیت با یک خط نوشته به پایان رسید خورشید عمر تو غروب کرد و تو

برای همیشه ستاره شدی. . .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 14 شهریور1385 و ساعت 3:11 قبل از ظهر | 

لبخند

چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل

بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر

سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي

وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي

جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما

مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز  . . .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 14 شهریور1385 و ساعت 3:5 قبل از ظهر | 

دوستت دارم

چشمهایت مال من است
نگاهت مال من است
در نگاهت دریایی از عشق می بینم
که صادقانه به من میگویند که دوستم داری
با تو ارام میشوم
هر سپیده صبح
هر غروب
هر شامگاه
صدای قدمهای تو
درفضای خانه ای که برای تو با گلهای عشق آذین بسته ام
طنین می افکند
میایی
در دستانت یک دنیا عشق به همراه داری
به دیدارم امده ای
شانه هایت تکیه گاه منند
فکر کردن به این که یه روزی این جدایی به پایان میرسد
شادم میکند
نوید آمدنت
خانه ام را ستاره باران میکند
می بینی برای دیدارت چه بیقرار نشسته ام
دنیا مال من است
از همه بالاتر عشق تو مال من است
تا با تو هستم
نمیخواهم فکر دوریت
لحظه های شیرین با تو بودن را برایم تلخ کند
میایی
در دستانت عشق همراه داری
آمده ای
زندگی دوباره ببخشی
به من میگویی هرگز ترکم نخواهی کرد
عشقت سرپناه تنهاییم خواهد شد
با تو چه خوشبختم
همه جای خانه ام ااز وجود تو روشن شده
میایی
من تمام غزل های عاشقانه رابرایت میسرایم
ای ابی ترین اسمان
ای تک ستاره زندگیم
مرا با خودت ببرتا با تو بمانم
برای همیشه
فاصله ها را میشود از میان بر داشت
دنیا مال ما خواهد شد
چشمهایت مال من خواهد شد
دستهایت گرمای زندگی به من خواهند بخشید
وقتی میایی
یک قلب عاشق
که متعلق به توست
دو چشمی که به انتظار ،به در دوخته شده
بیا ، تا بگویم که چقدردوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 8 شهریور1385 و ساعت 1:56 بعد از ظهر | 

باغ محبت
 

خدا در همسایگی باغ من باغی دارد پر از نور مملو از سادگی و صبر و بوی خوش گلهای یاس

باغ خدا دل آدم را تا کوچه های خاکی مدینه می برد یاد باغبان پیر باغ خدا می اندازد که امیدش

را به تاراج کین به آتش کشیدند می بینم این همه را و اشک راهم می بندد چشمهایم را می

گشایم تا نبینم این همه درد را چه کسی گفته که خدا غصه نمی خورد ؟

 با کسانی که به تو عشق میورزند ، مهربان باش

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 7 شهریور1385 و ساعت 2:4 قبل از ظهر | 

سیب
آه که با چه دلهره اي آن سيب را از باغ همسايه چيدم باغبان از پي

من تند دويد غضب آلود به من کرد نگاه و سيب را در دست تو ديد

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتي ؛ هنوز هم

صداي خش خش گامهايت نعره زنان درگوشم، مي دهد آزارم

افسوس که چرا کلبه کوچک ما سيب نداشت

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 6 شهریور1385 و ساعت 10:0 بعد از ظهر | 

توبه
توبه مي کنم ديگر کسي را دوست نداشته باشم حتي به قيمت سنگ شدن

 توبه مي کنم ديگر براي کسي اشک نريزم حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان ...شود چشمانم را مي بندم

 توبه مي کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتي چند لحظه ، قول مي دهم نامت را بر .زبان نيآورم لبهايم را مي دوزم

 توبه مي کنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندازم براي هميشه و به کوير تنهايي سلام ميکنم

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 6 شهریور1385 و ساعت 9:54 بعد از ظهر | 

Powered By BLOGFA - This Template Designd By Reza Aminzadeh
Theme.Blogfa.com